شهادت نامه ی پدری به دخترش !
نفیسه جانم، نفسم، گوشتم، پوستم، چشمم! بابا رفت و دیگر شاید هیچ وقت
پهلوی تو نباشد؛ اما برایت بگویم که هیچ چیز در این دنیا پایدار نخواهد
بود. پس فقط و فقط امید خود را به خدای تبارک و تعالی بدار و در تمام مراحل
زندگی ات به او توکل داشته باش.
بابا، نفیسه جان حرف هایم با تو تمام شدنی نیست، ولی چه کنم که وقت خداحافظی است. هیچ عیبی ندارد.
ناراحت نباش تو که تنها نیستی، خدای بابا با توست. خدای بابا تو را دوست دارد. پس به او فکر کن تا دلت آرام گیرد. بابا رفت. خداحافظت باشد.
بابا، نفیسه جان!
شهید محسن عباسی حلاج

بابا، نفیسه جان حرف هایم با تو تمام شدنی نیست، ولی چه کنم که وقت خداحافظی است. هیچ عیبی ندارد.
ناراحت نباش تو که تنها نیستی، خدای بابا با توست. خدای بابا تو را دوست دارد. پس به او فکر کن تا دلت آرام گیرد. بابا رفت. خداحافظت باشد.
بابا، نفیسه جان!
رفتم شاید
با تمام وجود درد حسین(ع)، مولای شهیدان، را با تنم، که هیچ ارزشی ندارد،
از مغز سر تا نوک پنجه های پاهایم حس کنم.
شهید محسن عباسی حلاج
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۱/۰۷/۰۲ ساعت 11:36 توسط جعفری
|
بسم الله الرحمن الرحیم